اثیر فقر در سلامت جسمانی، کیفیت فرهنگی زندگی خانوادگی و فرصت های تحصیلی
بشر امروز غیرقابل تردید است. بالاتر از همه، فقر از میزان مشارکت
اجتماعی، مخصوصاً در زمینه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی می کاهد.
انحرافات و مخالفت های زیادی با این نظریه که فقر علت اصلی انحرافات است
ابراز شده و باید به این نکته توجه کرد که مفهوم فقر به طور کلی مفهومی
نسبی است و مطالعات انجام گرفته با گرایش ها و تا حدی با تعصبات پژوهشگران
آمیخته شده و عوامل غیراقتصادی در ایجاد انحرافات اجتماعی دست کم گرفته
شده اند.
باید قبول کرد که انحرافات اجتماعی خاص طبقه فقیر
نیست. اغنیا و ثروتمندان نیز به کجروی گرایش دارند و علت کجروی آنها را
باید در رفاه بیش از حد اقتصادی و فقر فکری و معنوی آنها جست وجو کرد.
همچنین باید نوع و میزان «فقر» گروه اقتصادی کم درآمد و «حداقل معیار
زندگی» به طور روشن و صحیح توضیح داده شود. اگر فقر با توجه به فرهنگ و
زمان و مکان یک مفهوم نسبی است از نظر تبیین کلی انحرافات اجتماعی کاملاً
موثر نخواهد بود. یک فرد کم درآمد در امریکا در مقایسه با یک فرد کم درآمد
در هندوستان یا چین از قدرت مادی بیشتری برخوردار است. یک خانواده فقیر
امروز در امریکا بیشتر از افراد طبقه مرفه عصر انقلاب امریکا صاحب وسایل،
اموال و دارایی است.
با این حال اوضاع و شرایطی که از فقر
ناشی می شود به خصوص در اماکنی که تراکم جمعیت بیش از اندازه بالا است،
فعالیت ها و مهارت های افراد را بی اثر می گذارد. افرادی که در شهرهای
بزرگ خود را فقیر و تنها احساس می کنند برای دوست یابی و معاشرت با دیگران
کمتر فرصت خواهند یافت. بدون شک ناسازگاری های جسمانی، روانی و اخلاقی
آنها معلول علت های دیگر به جز فقر هم می تواند باشد هر چند که فقر مهم
ترین عامل این ناراحتی ها است. با وجود این بعضی از انحرافاتی که به
موازات فقر گسترش می یابند تنها ناشی از فقر نیست ولی به طور کلی می توان
گفت «فقر نابودکننده فقرا» است و مطالعه علل فقر تحقیقی است درباره عوامل
عمده سقوط و تنزل تعداد بیشتری از مردم.
نویسندگانی که در
قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مسائل اجتماعی و علل پیدایش آنها را متذکر
شده اند اغلب لزوم مطالعات اجتماعی و اقتصادی و جنبه های نوع دوستانه و
سایر جنبه هایی که به پیشرفت اقتصادی جوامع می انجامد را یادآور شدند. در
حقیقت آنها با این کوشش ها می خواستند از سقوط اقتصادی و اخلاقی جوامع
جلوگیری کنند.
نویسندگانی چون هنری جرج و ویلیام باگز
معتقدند که باید کوشش ها را در اصلاح روش های نادرست و غیرعادلانه توزیع
درآمدها و غلبه بر نوسانات اقتصادی متمرکز سازیم نه فقط بدین جهت که توزیع
نادرست است بلکه به این علت که نحوه توزیع منشا و موجبات بیشتر فساد،
بزهکاری ها و تباهی های اجتماعی در تمام دنیا وجود دارد.
جرج
و باگز بر این باورند که جرم و فساد اخلاقی نتیجه فقری است که زاییده نظام
امپریالیسم است، نظامی که تملک وسایل تولید توسط گروهی خاص و توزیع نادرست
ثروت و در نتیجه مبارزات طبقاتی از ویژگی های آن به شمار می آیند.
راه
حل همه این مشکلات را باید اولاً در استقرار یک نظام تولید و توزیع
عادلانه و گروهی، ثانیاً ایجاد یک جامعه بدون طبقه جست وجو کرد که هر کس
به میزان توانایی و قدرت خود در فعالیت های آن شرکت کند و به اندازه
احتیاجات خود از مواهب آن جامعه برخوردار شود. بسیاری از نویسندگان
سوسیالیست شدیداً تحت تاثیر این عقیده قرار گرفته و در آثار خود از آن
دفاع کرده اند و آن را تنها راه حل همه مشکلات و مسائل اجتماعی دانسته
اند. البته بر این عقیده ایراداتی وارد شده است چون جامعه بدون طبقه در
هیچ جای دنیا شدنی نیست. تنها سوسیالیست ها نیستند که از چگونگی عوامل
اقتصادی در جلوگیری از مشکلات اجتماعی و رشد جوامع طرفداری می کنند بلکه
در حقیقت طرفداران پر وپا قرص نظام سرمایه داری هم اعتقاد راسخ دارند که
افزایش سطح زندگی مردم به ریشه کن کردن مشکلات اجتماعی منجر خواهد شد.
همین منطق بشردوستان را متقاعد کرده است که اگر مقداری از ثروت و دارایی
خود را بین افراد کم درآمد توزیع کنند تا حدی به کجروی های آنان پایان
خواهند داد.
پژوهش های متعددی نشان داده است: علت اساسی
انحرافات اجتماعی زاییده فقر است. از مفسرین و طرفداران افراطی این نظریه
ویلیام باگز اقتصاددان اجتماعی هلندی را می توان نام برد که با استفاده از
منابع اطلاعاتی اروپا سعی کرده است تمام نارسایی ها و مشکلات اجتماعی را
نتیجه فقر جلوه دهد. او کوشیده است نظریه یی را ارائه دهد که به موجب آن
وضع روانی جنایتکاران را موجب پیامد عقب ماندگی اقتصادی و شکاف طبقه یی
قلمداد کند. باگز در این مورد برای ثبوت نظریه خود نوسانات قیمت حبوبات و
مواد اولیه غذایی را با نوسانات و میزان جرایم مقایسه کرده است. او در
تحقیقات بعدی اش کوشیده است ثابت کند بیشتر کجروی ها و جنایات، بین مردم
فقیر و غیرماهر است.
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب |
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
گرچه آدمی خود وسواس را بی مورد می داند، اما حالتی است اجبارگونه که به ناچار تسلیم آن می شود. وقتی شما از فکری مزاحم یا تصوراتی بی اساس به اضطراب می افتید، دچار وسواس هستید. افکار وسواس گونه یا وسواس هایی که با تردید همراه است، معمولاً شخص را به طرف تشویش و نگرانی سوق می دهد. اعمال اجباری مثل شستن دست ها به دفعات مکرر، نظافت بیش از اندازه خانه و در و دیوار و آبکشی چندباره ظرف ها، یکی از واکنش های تخفیف دهنده وسواس فکری است.اگر درصدد یافتن ریشه وسواس هستید، باید بدانید که عامل وراثت، در به وجودآوردن آن نقش مهمی ندارد. وسواس، بیشتر اوقات در اثر الگوبرداری از والدین جنبه عادت به خود می گیرد و بنابراین علت اساسی آن تربیت و محرومیت های شدید در دوران کودکی و خطای والدین است.کمال طلبی، غرور کامل بودن، عدم اعتماد به نفس و احساس ناامنی، در ایجاد وسواس، نقش مؤثری ایفا می کنند. حال اگر ایرادگیری، سرکوفت مدام پدر و مادر، سرزنش و ملامت و افراط در مراقبت را به آن اضافه کنیم، می بینیم که از کودک بی گناه، انسانی مردد، فاقد اعتماد به نفس و مضطرب ساخته می شود.
●راه حل
▪اختلالات وسواسی- اجباری از دیرباز، یکی از پیچیده ترین و مقاوم ترین اختلالات نوروتیک(عصبی) شناخته شده و بدون مراجعه به متخصص، به آسانی درمان پذیر نیست.در زیر به چند اقدام اولیه که به بهبود نسبی این مشکل می انجامد، مختصراً اشاره شده است:
الف) روش حساسیت زدایی: با این روش از اضطراب ها و تشویش های خود کم کنید تا نیاز به واکنش جانشینی که به نظر، آرام بخش می آید، نداشته باشید.
ب) روش نیت متضاد: شخص وسواسی باید سعی کند خود را با موقعیت های وسواسی مورد ترس روبه رو سازد؛ یعنی به صورت ارادی، بالاترین اشتباه یا شکست را در ذهن مجسم و به خود تلقین کند. در بدترین شرایط هم اتفاق مهمی نخواهد افتاد.
ج) روش مواجهه: آدم وسواسی باید به اشیائی که به نظرش آلوده می آید، دائماً دست بزند. این روش، معمولاً در درمان فوبیای ساده هم مؤثر است.
د ) تقویت اعتماد به نفس و توجه شدید به ارزش های خود: هر قدر اعتماد به نفس بیشتر شود، اضطراب های ناشی از وسواس های فکری کاهش می یابد.
و) تغییر آب و هوا، محیط زندگی، محل کار: زندگی در جمع و حشر و نشر با آدم ها در فرونشاندن اضطراب های ناشی از وسواس فکر مؤثر است.
اگر کسی در خانواده ای بزرگ شده باشد که پدر و مادر به خاطر مسائل اعتمادی از هم طلاق گرفته باشند، او نیز اتوماتیک وار از اعتماد کردن به دیگران می ترسد. اگر مادرش به پدرش خیانت کرده باشد، پسری که در این خانواده بزرگ می شود دیگر قادر نخواهد بود به هیچ زنی اعتماد کند و البته برعکس این هم می تواند باشد.همچنین ممکن است بعضی ها وقتی می بینند که دوستشان در این مورد مشکلی دارد، از اعتماد به افراد واهمه پیدا می کنند. مهم نیست که به خودش خیانت شده باشد یا عذابی که یکی از خیانت میکشد را دیده باشد، در هر دو مورد، ذهن ناخودآگاه او، هنوز اعتماد کردن را به دیگران خطرناک می داند.بعضی از والدین عادت دارند ذهن بچه ها را با افکار خیلی بدی در مورد اعتماد کردن به دیگران پر کنند، این والدین فقط چیزهایی که برای خودشان اتفاق افتاده را برای آنها تعریف و فکر میکنند که این اتفاقات برای همه مردم می افتد و به همین صورت بچهها با مشکلاتی در اعتماد کردن به دیگران بزرگ می شوند.
● وقتی فکر میکنید که آدمها قابل اعتماد نیستند
اگر هر عقیده ای را باور داشته باشید، ذهن ناخودآگاه شما، همه دلایلی که نشان می دهد آن فکر صحت دارد را جمع می کند. ذهن ناخودآگاه شما بعضی از اتفاق های مهم را دور ریخته و فقط روی یکی از آنها که ثابت می کند آدمها قابل اعتماد نیستند تمرکز می کند. وقتی دختری فکر کند که نباید هیچوقت به هیچ مردی اعتماد کند، ذهن ناخودآگاهش اجازه می دهد عاشق یک دروغگو که بعدها به او خیانت می کند شود تا به او ثابت کند که به آدم ها نمی شود اعتماد کرد، به همین دلیل است که خانم ها معمولاً وارد رابطه هایی می شوند که در آن از آنها سوءاستفاده میشود و دلیل آن هم این است که فکر می کنند مردها سوءاستفاده گر میبـاشـنــد و ذهـن نـاخـودآگــاهـشـان بــرای ثـابـت کـردن ایــن مسـئــله بـه آنــها، همیشه مردهای سوءاستفاده گر برایشان پیدا میکند. البته نمیتوان گفت که آدمها فرشته میباشند، آدم های بد که نمی توان به آنها اعتماد کرد وجود دارند اما با این وجود آدم های خوب هم هستند. درست است که نمی شود به همه اعتماد کرد اما افرادی هستند که بتوان به آنها اعتماد کرد.
● چطور دوباره اعتماد کنیم
در زیر به چند نکته عملی اشاره می کنیم که به شما کمک می کند بتوانید دوباره به دیگران اعتماد کنید.
۱) هروقت در اعتماد کردن به دیگران مشکل داشتید از خودتان این سوالها را بپرسید: اگر کسی قابل اعتماد نبوده است آیا به آن معناست که به همه دنیا نمی توان اعتماد کرد؟ اگر یک روز با ماشین تصادف کردم آیا به آن معناست که دیگر هیچوقت نباید از خیابان رد شوم؟ هرچه بیشتر از خودتان بپرسید بیشتر با افکار اشتباهتان وارد مبارزه می شوید و بیشتر به دیگران اعتماد خواهید کرد.
۲) هرزمان که متوجه شُدید درمورد کسی پیش داوری می کنید، به خودتان یادآور شوید که ذهن ناخودآگاهتان می تواند این فکر را به شما ثابت کند حتی اگر حقیقت نداشته باشد. تنها راه پیدا کردن حقیقت درمورد دیگران، این است که از هرگونه تعصب خودداری کنید.
۳) با صداقت خود به دیگران اجازه دهید به شما اعتماد کنند. افرادی که به دیگران خیانت می کنند و آنهایی که مدام دروغ می گویند معمولاً خودشان هم در اعتماد کردن به دیگران مشکل دارند چون فکر می کنند که بقیه هم مثل آنها هستند.لازم نیست به همه اعتماد کنید فقط باید بدانید که افرادی هستند که می توان به آنها اعتماد کرد.
جان استوارت میل در رساله «درباره آزادی»: «کمال آدمی یعنی آنچه نفس جاویدان و استوار و نه امیال گذرنده برای آدمی تعیین کرده است، پروراندن و تکمیل کردن استعدادهای خویش به عالی ترین و متعادل ترین وجه است.»
سالیان سال است، مردم کشور ما با نفی استبداد برای تحقق حقوق خود و کسب استقلال تلاش می کنند. نهضت مشروطه ملی شدن صنعت نفت و پیروزی انقلاب اسلامی، نمونه هایی از این تلاش هاست. اما در طی این سال ها، به رغم تلاش ها، هنوز این دستاوردها نهادینه نشده اند.
با توجه به شرایط فعلی و پیامدهای ناشی از ظهور عصر الکترونیک و همچنین نقش عوامل اقتصادی در ثبات سیاسی اعتبار حاکمیت ملی به میزان تحقق حاکمیت ملت است. شرط تامین منافع ملی ایران در ارتباط با سایر کشورها تحقق مردم سالاری است.
برای تمام افرادی که در جهت تحقق مردم سالاری گام بر می دارند، این سوال جدی مطرح است که دموکراسی در چه شرایطی در یک جامعه نهادینه می شود؟ پیدایش دموکراسی نیازمند چند شرط کافی و لازم است: شرط اول فقدان یک نهاد با قدرت تامه است که آزادانه هر کاری را انجام ندهد. وجود چنین قدرتی در جامعه اجازه حضور و ظهور تکثر نهادهای سیاسی - فکری که از ویژگی های جامعه بشری است را نمی دهد. شرط دوم این است که روابط میان نهادها به گونه ای شکل گرفته باشد که هیچ یک از آنها نتواند تعادل نیروها را برهم بزند و تبدیل به قدرت کنترل کننده سایر نهادها شود. شرط سوم آن است که بقای هر یک از نهادهای متنوع قدرت به بقای سایر نهادها وابسته شده باشد. در غیر این صورت تضاد و تقابل میان نهادهای قدرت، جامعه و نظام را فلج و در شرایطی منجر به از هم پاشیدگی می کند.
البته باید توجه داشت که علاوه بر شروط مذکور، شرایط ذهنی ای نیز لازم است که بدون تحقق آنها پیدایش دموکراسی و نهادینه شدن آن نیز غیرممکن است. شرط اول: پذیرفتن اینکه جامعه بشری از نظر فکر و اندیشه گوناگون است و اختلاف یک واقعیت غیرقابل انکار است. قرآن کریم بر این نوع تنوع و گوناگونی، به رغم وحدت اولیه تاکید دارد و بیان می دارد این اختلافات تا قیامت ادامه دارد.
شرط دوم: پذیرفتن اصل تسامح و مدارا است. یکی از ویژگی انسان ها خودمحوری و خودشیفتگی است، این خودشیفتگی موجب عدم تحمل دیگران می شود. اما تحمل دیگران و مدارا با آن به عقیده جامعه شناسان یکی از ضرورت های دموکراسی و مردم سالاری است.
شرط سوم: تن دادن و پذیرفتن همزیستی مسالمت آمیز با دگراندیشان است. دموکراسی وسیله ای برای توسعه انسانی است. بدون مردم سالاری توسعه سیاسی، بدون توسعه سیاسی، توسعه اقتصادی و بدون توسعه اقتصادی، توسعه انسانی محقق نخواهد شد. توسعه انسانی زمانی محقق است که اعضای جامعه یا تمامی شهروندان شروط مذکور را بپذیرند. پذیرش این شروط به معنای چشم پوشی از اعتقادات و باورهای خویش نیست بلکه به این معناست که هر کس با حفظ باورها و اعتقاداتش به اعتقاد و باور دیگری نیز احترام بگذارد. دموکراسی نه دادنی است و نه گرفتنی. بلکه فرایندی است یادگرفتنی. یادگرفتن شرایط ذهنی که مکان آن دانشگاه و مدرسه نیست بلکه باید از طریق تجربه و آزمون و خطا به این جمع بندی رسیده و بدانند که رعایت آن به نفع همه است. اما برای تحقق مردم سالاری، یک سری شرایط کافی مورد نیاز است. این شرط، عملکرد آگاهانه احزاب و نهادهای قدرت در حکومت، در میان مردم است. هر قدر این شروط برای تحقق دموکراسی، بیشتر فراهم شود، تحولات سیاسی سبب پیروزی مردم سالاری خواهد شد. در ایران اسلامی، نهادهای متعدد با درجات مختلفی از قدرت وجود دارند که هیچ یک از آنها قدرت تامه محسوب نمی شود. امروزه آرام آرام شاهد ظهور علائمی از شروط لازم و کافی برای تحقق دموکراسی در کشورمان هستیم. با این حال اگرچه شاهد بروز تحولات امیدوارکننده در زمینه تحقق مردم سالاری هستیم اما رفتارهایی غیرمنطقی از سوی احزاب نشان می دهد، هنوز راه درازی در پیش روی ما است.
نکته قابل توجه دیگر اینکه، رابطه ای تنگاتنگ میان دموکراسی و حقوق بشر وجود دارد. دموکراسی شکل قابل قبول حاکمیت مردم بر مردم و به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوتشان است. اما رسیدن به این حق زمانی میسر خواهد شد که سایر آزادی های اساسی انسان نیز تامین شود. آنچه امروزه تحت نام حقوق بشر یاد می شود و در بیانیه سازمان ملل متحد آمده است، حقوق طبیعی انسان است.
aftab.ir
اما ببینیم چگونه محیط خانواده و به دنبال آن جامعه باعث بهوجود آمدن حسادت و رشد آن میشودو پیامد های این پدیده چیست؟
حسادت یکی از مخربترین احساسات در زندگی بشر است. بعضی از این احساس با عنوان گناه یاد میکنند. گناهی که میگویند خداوند حتی برای آن مجازاتی مقرر نساخته چرا که وجود این احساس در انسان، خود از هر مجازاتی دردناکتر است. سالها پیش داستانی شنیدم از دوستی که میگفت آن را در مقدمة یک کتاب آلمانی خوانده است. این داستان در مورد یک ایرانی بود که خدمت بزرگی به قدرتمندی میکند و آن قدرتمند از او میخواهد که در ازای خدمتش از او چیزی بخواهد. اما شرطی برای او قائل میشود و آن اینکه هرچه طلب کرد دو برابر آن را به همسایة او بدهد. آن شخص پس از یک هفته تفکر به نزد فرد قدرتمند بازمیگردد و از او میخواهد که یکی از چشمهایش را کور کند تا بدین ترتیب همسایهاش مطلقاً نابینا شود. بعدها شنیدم که این داستان را بسیاری از ملل دیگر نیز در مورد خودشان نقل کردهاند. قبل از شروع مطلب، ذکر دو نکته را لازم میدانم. یکی اینکه وقتی خصوصیتی را به قوم یا جامعهای منتسب میکنیم معنایش این نیست که تمامی افراد آن ملت یا قوم دارای آن ویژگی هستند، بلکه مقصود این است که آن صفت کم یا بیش در اکثریتی از افراد آن جامعه دیده میشود. نکتة دیگر اینکه انتساب یک ویژگی خاص به یک قوم الزاماً به معنای مبرا بودن سایر ملل از آن خصلت نیست. بسیاری از ویژگیها، چه مثبت و چه منفی، بهنوعی در تمامی انسانها کم یا بیش وجود دارد. محیط مناسب به رشد خصوصیات مثبت کمک میکند و مجال کمتری به بروز ویژگیهای منفی میدهد و محیط نامساعد عکس آن عمل میکند.
بنابراین میتوان انتظار داشت که تمامی مللی که به لحاظ اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در شرایط یکسانی میزیند خصوصیات مشترکی داشته باشند. اما ببینیم چگونه محیط خانواده و به دنبال آن جامعه باعث بهوجود آمدن حسادت و رشد آن میشود. حسادت یعنی خوشحال نشدن از موفقیت دیگران و در مراحل پیشرفتهتر، به شعف آمدن از شکست دیگران. یکی از مهمترین علل رشد این پدیده در جوامع انسانی مقایسه شدن افراد با یکدیگر است. مقایسههایی که معمولاً به بهتر و بدتر قلمداد شدن و به دنبال آن، تحسین یکی و تحقیر دیگری میانجامد. هر فردی برای رشد و شکوفایی استعدادهای خویش به اعتمادبهنفس نیازمند است. اعتمادبهنفسی که با تشویق بجا و بهموقع، بهویژه در دورة کودکی و نوجوانی در فرد شکل میگیرد. نیاز به مورد توجه قرار گرفتن و تشویق شدن از جانب دیگران نیازی است طبیعی که در تمامی ما انسانها کم و بیش وجود دارد و همین نیاز انگیزة پیشرفت ما در زمینههای مختلف زندگی است. تشویق و توجه کافی والدین و بزرگترها و معلمان میتواند به کودک اعتمادبهنفس دهد و به تعدیل این نیاز در بزرگسالی وی کمک کند.
برعکس، تحقیر و سرزنش در زمان کودکی باعث از بین رفتن اعتمادبهنفس میشود و نیاز به توجه و مطرح شدن را در بزرگسالی تشدید میکند. سرزنش و تحقیر اگر به دنبال مقایسة فرد با دیگران صورت گیرد، باعث بهوجود آمدن احساس حسادت میشود. کمتر کسی در میان ما یافت میشود که کراراً با دیگران مقایسه نشده و برای نقطه ضعفهایش تحقیر و سرزنش نشده باشد. این مقایسهها معمولاً از کودکی و در خانه، در بین خواهران و برادران و همچنین بچههای همسن و سال، و در مدرسه در بین شاگردان شروع میشود و در بزرگسالی نیز بهگونهای نامرئی اما مستمر ادامه مییابد. با توجه به اینکه اکثر اوقات کسانی در اطراف ما هستند که در یک یا چند زمینه از ما بااستعدادترند، همیشه موردی برای مقایسه شدن و بهانهای برای مورد سرزنش و تحقیر قرار گرفتن پیدا میشود و کسی را نیز از آن گریزی نیست. یک روز نقطة قوت ما را به رخ دیگری میکشند و او را تحقیر میکنند و با این کار کینة ما را در دل او مینشانند و حسادت او را نسبت به ما برمیانگیزند و روز دیگر نقطة قوت دیگری را به رخ ما میکشند و ما را تحقیر میکنند و کینة او را در دل ما مینشانند؛ و با هزاران تأسف، بیشتر اوقات این کار را ـ چه مادر و پدر و چه معلمان ـ با نیت خیر و در جهت ترغیب ما به بهتر شدن انجام میدهند.
با توجه به اینکه مقایسه از کودکی شروع میشود و آثار مضر و مخرب خود را در همان زمان بر ما میگذارد، تعدیل و پیشگیری از تأثیرات آن نیز باید از زمان کودکی و از درون خانهها و مدارس شروع شود. توجه ویژة جوامع مدرن به کودکان و آموزش و پرورش آنان نشان از درک اهمیت نقش کودکان در ساختن آیندة جامعه دارد. اهمیت ویژهای نیز که این جوامع به امنیت اقتصادی و آسایش فکری مادران و معلمان میدهند بهدلیل نقش اساسی و سازندهای است که آنان در تربیت کودکان به عهده دارند. این در حالی است که تبعیض در جوامع سنتی و رشدنیافته باعث میشود که به کودکان اهمیت چندانی ندهند و گاه حتی آنان را معادل حیوانات قلمداد کنند و به همین ترتیب زنان را نیز که سروکارشان با کودکان است، با تمام اهمیتی که در ساختن آیندة جامعه دارند، ناچیز و بیارزش بشمارند. غافل از اینکه جماعت بالغ امروز، با اینهمه خصایص ناسالم و مخرب، همان کودکان مورد غفلت قرارگرفتة دیروزند و کودکانی که امروز از آنها غافلیم، جماعت بالغ و ناسالم فردا را تشکیل خواهند داد.
● پیامدهای مخرب مقایسه
۱) حسادت: طبیعتاً وقتی موفقیت کسی چماقی شود برای تحقیر افرادی که همردیف و قابل مقایسه با او هستند ـ همکلاسان و همکاران، بچههای فامیل و حتی گاه خواهران و برادران ـ آنان از این موفقیت خوشحال نخواهند شد.
۲) کارشکنی: مقایسه همچنین باعث میشود افراد از فراهم آوردن امکاناتی که بتواند دیگران را به موفقیتی برساند مضایقه کنند و حتی از راههای گوناگون مانع پیشرفت آنها شوند (چوب لای چرخ گذاشتن و سنگاندازی).
۳) عیبجویی از دیگران: عیبجویی از دیگری باعث میشود که در مقایسة احتمالی با او پیروز شویم. برای مثال، وقتی مرتب همسر و فرزندان دیگران را به رخ همسر و فرزندان خود کشیدیم، آنان را وادار میکنیم تا با عیبجویی حتی نادرست، شخصیت آنها را در نظر ما مخدوش کنند و بدینوسیله در مقایسههای احتمالی بعدی سربلند بیرون آیند. کوچک و ناچیز انگاشتن موفقیتهای دیگران و گرفتن ایرادهای جزئی از کارِ کسانی که بههرحال کاری میکنند، تمایل به لطمه زدن به حیثیت سیاسی و اجتماعی و علمی دیگران با اظهارنظرها و نقدهای غرضورزانه و ترور شخصیت نیز که در سطوح بالاتری از جامعه صورت میگیرد میتواند ریشه در همین پدیده داشته باشد.
۴) احساس رضایت از کوچک شدن دیگران: کم شاهد نبودهایم که ایراد گرفتن از یک شخص و کوچک شدن او باعث رضایت فرد یا افرادی شده است که احتمال داشته با او مقایسه شوند. این احساس رضایت را معمولاً وقتی یکی از فرزندان مورد انتقاد یا شماتت والدین قرار میگیرد در چهرة بقیة خواهران و برادران میتوان دید و به همان نحو هنگامی که رئیس به کارمندی انتقاد یا اعتراض میکند در چهرة سایر کارمندان. حتی بسیاری از ادبا و نویسندگان ما نیز که داعیة رهبری فرهنگی مردم را دارند در همین دایرة بستة مقایسه و رقابت و حسادت اسیرند.
۵) از بین رفتن اعتمادبهنفس: با توجه به اینکه اعتمادبهنفس با تشویق بجا در انسان بهوجود میآید، مقایسه و تحقیر بهتدریج اعتمادبهنفس را از فرد میگیرد.
۶) کتمان، تظاهر، دروغ و تقلید: ترس از مقایسه شدن با دیگران و تحقیر شدن باعث میشود افراد، علاوه بر تلاش برای بالا رفتن از پلههای هرم اجتماعی، به کتمان ناداشتههای مادی و علمی خود بپردازند یا به داشتن آنها تظاهر کنند. اصطلاحاتی چون قمپز درکردن، خالیبندی، پز عالی، جیب خالی در همین مورد مصداق مییابد. این ترس همچنین باعث میشود که مردم صورت خود را با سیلی سرخ نگاه دارند و به تقلید از شیوة زندگی کسانی بپردازند که در سطوح بالاتر و مورد تقدیر و توجه جامعه هستند. بهعلاوه، در جوامعی که افتخار و ننگ یک فرد، افراد خانواده و فامیل را نیز تحت تأثیر قرار میدهد، دروغ گفتن در مورد نقاط ضعف و کمبودهای خانواده و بستگان رواج مییابد.
۷) کنجکاوی، مچگیری و قضاوت: کنجکاوی چیزی نیست جز میل شدید به دانستن چیزها. پیشرفت بشر در بسیاری از زمینهها تا اندازة زیادی مرهون حس کنجکاوی اوست. اما نوعی از کنجکاوی که در اینجا مد نظر است و یکی دیگر از خصایص مخرب و آزاردهندة ماست، علاقه به داشتن اطلاعات در مورد کسانی است که با ما منافع مشترکی دارند و احتمال دارد که با ما مقایسه شوند، مانند همکلاس، همکار، همسایه و فامیل. این اطلاعات معمولاً شامل مواردی است از قبیل میزان درآمد آنها، چیزهای تازهای که خریدهاند، محلی که تعطیلات خود را در آنجا گذراندهاند، یا مدارک و مدارجی که کسب کردهاند. این کنجکاوی به شکل مطرح کردن سؤالات متعدد مستقیم یا غیرمستقیم از خود افراد یا اشخاص دیگر بروز مییابد. از طرفی، مخفی کردن نقاط ضعف و دروغپردازی در مورد نقاط قوت که شرح آن گذشت، خود منجر به مشکوک شدن افراد نسبت به یکدیگر و تحریک بیشتر کنجکاوی آنان و ایجاد حالت مچگیری در افراد نسبت به یکدیگر میشود. چنین است که گاه فقط با دیدن یک مورد یا شنیدن یک جمله در مورد یک شخص که مغایر تصوری است که او از خود در ما ایجاد کرده است، دربارة او قضاوت و حکم صادر میکنیم.
۸) توهم و تفسیر اعمال دیگران: نتیجة این وضعیت تفسیر رفتارها و گفتارهای دیگران بر مبنای فاصلهای است که نسبت به ما در هرم اجتماعی دارند. بدین معنی که اگر یکی از همکاران کار ما را مورد تمسخر قرار دهد، اهمیتی نمیدهیم و حتی با او همکلام نیز میشویم. اما همین عمل را از جانب شخصی که در ردة پایینتری از ما قرار دارد حسادت و از جانب شخصی که در ردة بالاتری از ما قرار دارد توهین تلقی میکنیم چرا که تصور میکنیم او با این عمل قصد به رخ کشیدن موقعیت خود و در نتیجه تحقیر ما را داشته است.
۹) مقایسة دائمی خود با دیگران و احساس برتری و کهتری: مقایسه شدنهای متوالی باعث میشود که اگر کسی هم ما را با دیگری مقایسه نکند، خودمان این کار را انجام دهیم. بدین معنی که دیگران را از نظر شغل، درآمد، میزان تحصیلات، همسر و فرزندان و... با خود مقایسه میکنیم و اگر در این مقایسه برنده نشدیم در مقابل آنان احساس کهتری و اگر موفق شدیم احساس اعتمادبهنفس و غرور میکنیم.
۱۰) نیاز به تعریف و تمجید شنیدن و مطرح شدن: بدون شک، تحقیر شدنهای متوالی زخمهایی در روح بهوجود میآورد که مرحمشان شنیدن تعریف و تمجید و جلب توجه کردن و مطرح شدن است. در حقیقت، نیاز به شنیدن تعریف و تمجید سکهای است که روی دیگر آن تاب نیاوردن انتقاد است. به بیان دیگر، هرچه افراد جامعهای تحمل بیشتری برای پذیرش انتقاد داشته باشند، به همان میزان کمتر از تعریف و تمجیدهای افراطی و ستایشهای اغراقآمیز و دروغین خوشحال میشوند و بالعکس افرادی که تحمل کمتری برای شنیدن انتقاد دارند، لذت بیشتری از شنیدن تعریف و تمجید میبرند.
۱۱) تلاش برای رسیدن به موقعیتهای افتخارآمیز و احترامبرانگیز: نیاز به مطرح شدن باعث میشود که دنبال کسب چیزهایی برویم که در جامعه ملاک ارزش و احترام است. با توجه به اینکه ثروت و مدرک و به دنبال آن موقعیت اجتماعی معیار ارزش در جوامع غیردموکراتیک است، اکثریتی به دنبال آن میروند. فراهم نبودن شرایط و امکانات برای همگان باعث میشود که عدهای از راههای نادرست و با فدا کردن ارزشهای انسانی به کسب این ارزشهای قراردادی بپردازند. ناکامی در این راه باعث بهوجود آمدن احساسات منفی چون کینه، نفرت، سرخوردگی، یأس و پوچی در افراد جامعه میشود. بنابراین، بذر اعتمادبهنفس و عشق را با تشویق خصوصیات یا قابلیتهای مثبت فرزندانمان در منزل و شاگردانمان در مدرسه بکاریم و از مقایسه کردن آنها با دیگران و از مقایسه کردن هر انسان با انسان دیگر اجتناب کنیم و با این عمل موجبات رشد و شکوفایی بیشتر افراد جامعه را در هر سن و شرایطی فراهم آوریم.
احترام، همه آن را میخواهند، معدودی به دستش میآورند.
چـرا؟ به شما خواهیم گفت چرا. احتـرام اکتـسابی است؛هرگز به کسی اهدا نمیشــود. امروزه با هجوم مردم بـرای انجام دادن سراسیمه وار کارها، انـدک افـرادی دارای اراده،بـردبـاری یا پشتکار مورد نیاز برای مورد احترام واقع شـدن حقیقی می باشنـد. همانند نوشیدن یک قهوه اسپرسوی خوب، ایـجـاد احـتـرام نـیازمند زمان و درنظر گرفتن جزئیات ظریف است تا بتوان به بهترین نتیجه دست یافت. احترام همچنین رابطه مستقیم با شـهرت و اعتـبـار شـما دارد. از خود جلوه ای متشخص بسازید، احترام بـه عنـوان نتیجه ظاهر خواهد شد. روشهایی برای سرعت بخشیدن به این فرایند وجود دارد -- حـداقـل برای کوتاه مدت - از طریق برخی راههای میان بر. برای مثال خود را در موقعیتی قرار دهید کـه بـتوانید قدرت خود را بکار ببرید (قدرت حقیقی، نه در راس قدرت دربان باشگاه)، آنگاه مقـدار معینی از احـتـرام به شما اعطا خواهد شد، نه بدلیل اینکه استحقاقش را داشته اید، بـلـکه بـه این خاطر که موقعیت جدید شما اینطور ایجاب می کند.
بروی کسی آب دهان نیندازید:
من با یک مامور عالیرتبـه پلیس آن قـدر دوستی عمیـقی داشتـم کـه میتوانستم روی صورتـش آب دهـان بـیـنـدازم و از او بـخـواهم بدلیل اینکه سد راه آب دهانم شده، از من عـذر خواهی کند، اما بخاطر "مقام" او از انجام چنین کار گستاخانه ای خـودداری کـردم. مـن بـرای مـقـام ریـاست احتـرام قــائل هستم، بنابراین بدلیل "مقام" او، به رئیس خود احترام میگذارم نه بخاطر آنچه که او انجام داده و مستحق احترام من شده است. بـنابراین بیایید واقیت گرا باشیم؛ اکثریت ما استطاعت تهیه بنز را نداریم، و درصد بسیار کمتری میتـوانیم موقیعتی قدرتمند را برای خود خـریداری نماییم. با این شرایط چگونه میتوانیم مقداری احترام را بسرعت کسب نماییم؟
در این قسمت هفت نکته وجود دارد که احتــرام شـما را تضمین نمی کند اما شما را در جهتی صحیح هدایت خواهد کرد. آنچکه باید بخاطر داشته بـاشید آن است که این نکات نباید فقط یکبار انجام شده و سپس فراموش گردند، بلکه باید به عنوان بخشی از سبک زندگی و تصویر جدیدی که در نظر دارید دربیایند.
۱- لباس مناسب بپوشید:
صرفه نظر از اینکه در گذشته چه کار کرده اید، چقدر پول در حـساب بانکی خود دارید، تا چه اندازه مشهور هستید یا چقدر چاق شده ایـد، یـک شـخص با لباسی شایسته بهتر از یک کهنه پوش مورد توجه قرار میگیرد. درمورد هر نوع لباسی صحبت نمیکنیم، منظور یک لباس اندازه است که توسط خیاطی ماهـر و چیـره دسـت دوختـه شده است. اکنون زمان ارزان بودن نیست. یک دست کت و شلوار ۵۰ هزار تومانی بخرید، آنگاه ۵۰ هزار تومان بنظر خواهید رسیـد. کــت و شلواری ۳۰۰ هـزار تـومانی بـخریــد، ۳۰۰ میـلیون بنظر خواهیــد رسید. در مــورد کـفـش هـا هـم خسیس نبوده و یک جفت از بهترین آنرا برای خود تـهیـه کنـیـد. هر چـیـز ساخـت ایـتـالیا اتوماتیک وار بهتر از بقیه می باشد.
۲- ساکت بمانید:
میدانم که همه شما تصور میـکنید کـه نـابغه اید، اما واقیت آن است که نیستید. در غیر اینصورت نیز به هیچ نصیحتی نداشتـید و جهان بازیچه ای در کف دستان شما می بود. بنابراین، چون هنوز چیزهای زیادی برای آمـوختــن وجـود دارد، بـهتـر اسـت کـه دهـان را بسته نگاه داشته و گوش کرد. خردمند و مرموز بوده و فقط چــیــزی را کــه لازم اســت بــگویید. در واقع هیچ چیزی را تا زمانی که مجبور نشده اید، بیان نکنید. اشتباهات معمولا توسـط افرادی صورت میگیرند که بدون دلیلی مناسب زبان به صحبت می گشایند. هرقدر یک فــرد اطـلاعات کمتری از شما داشته باشد، احتمال ماندن وی در فاصله ای محترامانه بیشتر خواهد شد.
وقتی من کسـی را بـرای اولیـن بـار ملاقات می کنم، مؤدبانه با او سلام و احوال پرسی نموده و تا دو دقیقه بعد از آن چیزی نمی گویم. در ایـن فـاصــلـه آن فـرد ســاده لوح همه اسرار خود را برایم تعریف کرده است؛ کجا زندگی می کند، روابطش با همسرش چگونه است، شماره کارت اعتباریش چیست و چه تـعداد قرص بـرای رفـع مـشکلات جنسیش مصرف میکند. اگر شما هم در مکالمات خود اینچنین باشید، آیا کسی حاظر خواهد بود بعد از آن دو دقیقه باز هم برایتان احترام قائل باشد؟
۳- دروغ نگویید:
اگر مجبور به سخن گفتن شدید، به آنچه که واقعا می دانید اکتفا کنید. دروغ گفتن برای تحت تاثیر قراردان و یا جلب احترام دیگران نتیجه معکوس در بر خواهد داشت. هیچ راهی سریعتر از دروغگویی برای از دست دادن احترام وجود ندارد، بخصوص زمانی که آن دروغگویی با حماقت همراه باشد. اگر چیزی را نمیدانید، بسادگی بگویید، " مــن در این مورد نظری نمیتوانم بدهم." یک انسان حقیقی کاستی ها و ضـعف های خـود را می پذیرد. اگر طرف دیگر مودب باشد، از شما آنچه که در تـوانـاییتان است را درخواست نموده، و شما فرصتی پیــدا خواهیــد کــرد کــه در مـورد چیزی صحبت نمایید که همانند انیشتین جلوه تان دهد.
۴- هرگز لبخند نزنید ( آن را برای همسرتان نگهدارید):
هر وقت مرد رندی را میبینم که هـمـگی دندانهایش را نشان میدهد، همیشه تصویر یک تمساح به ذهنم خطور میکند. یک انسان مـحترم، یک انسان هوشیار نیز هست. لبخند زدن میـتـواند جلوه شما را مخدوش نمـایـد و ممکن است دیگران تصور کنند که شما یک فروشنده اتومبیل دست دوم هستید. از لبخند زدن دوری کنید تا انسانی جدی بنظر آیید که براحتـی تـحت تـاثیر قرار نمیگیرد. از هر ۱۰ مورد، ۹ مورد طرف مقابل حتی سخت تر تلاش خوهد کرد تا مـوافـقـت شما را بدست آورد. در این شرایط چه کسی به چه کسی احترام می گذارد؟ در عوض لبخند ملیحانه و نشان دادن دنـدانـهای همـچون صـدف خـود را هـنگـامی که با همسران هستید، از او دریغ ننمایید.
۵- اطمینان و تواضع:
افراد با اطمینان توانای جـذب بسیـار بـیـشتری نـسبت بـه بقیه افراد دارند. این اطمینان حـتـی اگـر شامل راه رفتن مغرورانه، وضعیت اندام مناسب یا اخـلاق و رفـتـار شـخـصـی خوب باشد، تصـویـر شـخصی تحت کنترل را نمایان می سازد که میداند چه کاری انجام میدهد و میتواند کار را به اتـمام برساند. یک انسان مطمئن میگوید، "شما میتوانـیـد بـه قابلیتهای من اعتماد کنید" و "به گفته های من احترام بگذارید."
به چشمان کسی نگاه کنـیـد. یـک انـسـان مـطـمـئـن هیـچـگاه کثیفی را در کفشهایش مشاهده نمیکند چرا که او هرگز نظرش را به پایین نمی افکند. مرز بین اطمینان و خود بینی را بیاد داشته باشید. اطـمینـان تـعـادل تـوام بـا فـروتنــی و تواضع میـباشد. فقط انسانهای نادان فخر فروشی میکنند. کسی شما را معرفی میکند و می گوید، " آقای فلانی واقعا زرنگ است، شرکتش پارسال ۱۰۰ میلیون سود کرد." شـمـا پـاسـخ مـی دهیــد، "حتــی بــا حرفه ای ترین مهارتهای رهبری در جـهـان، بـدون سربازان کارکشته و خوب، نمی توانستم کـاری انـجام دهم. یک انسان بتنهایی قادر به صورت دادن چیزی نیست." چه کاری انجام داده اید؟ شـمـا قـابـلیتـهـای خود را در ضمن تحسین دیگران آشکار نموده اید. چه انسان متواضعی هستید
۶- مؤدب باشید - احترام و نزاکت را متقابلا رد و بدل نمایید:
وقتی کسی را ملاقات میکنید، نباید با بی نزاکتی لـبخنـدبزنید، اما از طرفی بی ادب نیز نباید باشید. محـتـاط بـودن بـه مـعـنای آن نـیست که نمی توانید مؤدب باشید. رفـتـار شایسته نمایانگر خلوص، و خلوص نمایانگر وقار است؛ یک انسان با وقار دارای خصیصه های در خور احترام میباشد. هیچکسی تا حال بدلیل ادب و یا نزاکت زیاد دشمنـش بـه جنگ او نرفته است. ادب همچنین به معـنـای ترسـو بـودن نیست.
۷- حافظه خوبی داشته باشید:
یکی از مسائل مهم و کلـیدی تقویت حافظه است، چون علاوه بر دور نگاه داشتن فرد از اشتباهات احتمالی، بـاعــث امتیازات بیشماری در دنیای کار و تجارت می گردد. اگر نام فـردی کــه از مـعرفی او ۳۰ ثانیه هم نمی گذرد را بیاد نیاورید، مانند یک آدم ابله به نـظـر خواهید آمد. بـخـاطر آورن اسـامــی و آنچه که به شما گفته شده، نشان دهنده این اسـت کـه فـردی هستید که به جزئیات توجه دارید، و نیز دقیق، باهوش و فهیم می باشــید. لازم نیست یـک سخـنرانـی طـولانی را بـیـاد بـیاورید؛ بخاطر آوردن یک اسم کافی است، و این باعث می گـردد طرف مقابل شما احساس خوبی نماید (اگر مطلبی را درمورد فرزندانش بیاد آورید، امتیازتان بیشتر می گردد ). و او چه فـکری خواهـد کـرد؟ " عـجب مـرد محـتـرمی، دوستش دارم. او حتی اسم مرا بخاطر دارد."
من اولین نفری خواهم بود که می پـذیرم یـک دانـشمـنـد سفـیـنـه فـضـایی نیستم: این مشـاوره کـاملا واضــح و روشن است. برخی چیزها را احتمالا از قبل انجام می دهیـد، و برخی را نه. بکار بستن همگی این هـفت قـانـون بـه معنای آن است که مجبورید سبک زندگی و نحوه رفتار با آشنایان چندین ساله خود را تغییر دهید، اما اگـر خـواهـان احترام فوری هستید، باید بهایش را بپردازید. فقط برای چندین روز آنچه را که گفته شد انجام دهید،تفاوت را مشاهده خواهیدکرد. در یک رسـتوران خوب با لباسی شیک قدم بگذارید، در حالی کـه سـرتـان روبـه بالا است و وضـعـیـت انـدام مناسبی دارید، میزی را انتخاب کـرده و غـذای خـود را سـفـارش دهـیـد. هنگام انتخاب نوشانه، از پیشخدمـت در موـرد نـوشـابـه ای کـه بـا آن آشـنـایـی ندارید، سؤال نمایید. با پیش خدمت تا آخر شب هیچ حرفی نزنید به استثنای "متشکرم" آنهم زمـانیکه بـرای شـمـا چـیـزی مـی آورد. دنـدانـهـای خـود را نـشـان نـدهید. در انـتـهـای شـب آنـچـه کــه پیشخدمت در مورد نوشابه به شما گفته را تـکرار نمایید. ۲۰ درصـد صـورتـحـسـاب را به عنـوان انـعـام بـاقـی بـگذاریـد. او مـمـکن اسـت فـقـط یـک پیشخدمت باشد، اما این آغاز واگنهای احترام است.
اختلاف های زناشویی تاثیری عمیق بر سلامت جسمانی و عاطفی کودکان و نیز توانایی آنها در سازگاری با همسالان شان می گذارد. فرزندان خانواده های پراختلاف مشکلات رفتاری بیشتری دارند و در روابط با همسالان شان بیشتر دچار مشکل می شوند. پژوهش ها نشان می دهند کودکان از کشمکش دائم بین پدر و مادر آسیب فراوان می بینند شاید به همین دلیل برخی از والدین به این فکر بیفتند که اختلاف های زناشویی خود را ممنوع اعلام کنند یا دست کم اختلاف هایشان را از فرزندان شان پنهان سازند. با صراحت می توان گفت این فکر نه تنها درست نیست بلکه غیرممکن نیز هست چرا که زوج هایی که قادرند آشکارا اختلاف هایشان را ابراز و برای یافتن راه حل تلاش کنند، در درازمدت روابط سالم و بانشاط تری دارند. اگر کودکان هیچ گاه نبینند که والدین شان عصبانی می شوند و با یکدیگر مخالفت و سپس اختلاف هایشان را حل می کنند، هرگز درس های مهمی را که برای هوش عاطفی آنان سازنده است، نمی آموزند.
والدین باید سعی کنند اختلافات خود را چنان مدیریت کنند که سرمشق مثبتی برای فرزندان شود، نه تجربه یی مخرب، همچنین از روش هایی استفاده کنند که فرزندان شان را از آثار منفی مشاجره های زناشویی حفظ کنند تا فرزندان شان دچار این احساس نشوند که آنها به نوعی مسوول این مشکلات هستند. بنابراین به منظور مدیریت بهتر اختلافات، به والدین پیشنهاد می شود؛
● در اختلافات زناشویی، از فرزندان تان سوءاستفاده نکنید
شاید به این دلیل که والدین به ارزش بالای رابطه با فرزند پی برده اند، گاه هنگام عصبانیت وسوسه می شوند که با استفاده از این رابطه، به همسر خود آزار برسانند. بیشتر فرزندان به عشق و حمایت هر دو والد نیاز دارند، به ویژه هنگامی که می کوشند با بحران اختلاف های پدر و مادر بسازند. پس هنگامی که یک والد برای ضربه زدن به والد دیگر از فرزندش همچون توپ فوتبال استفاده می کند، تنها بازنده در این میان فرزند است. چنین رفتارهایی می تواند سرچشمه تضادی آزاردهنده برای فرزند بشود که هر دو والد را دوست دارد. شرکت دادن مداوم بچه ها در اختلاف های زناشویی به فرزند این احساس را می دهد که شاید به نوعی مسوول این شکاف در خانواده است. به یاد داشته باشید که کودک نمی تواند و نباید کاری برای حفظ زندگی مشترک شما انجام دهد. در واقع چنین انتظاری، به کودک احساس ناتوانی و ناامیدی می دهد. والدینی که اختلافات طولانی مدت دارند، باید این احساس را به فرزندان شان بدهند که هر دو والد دوست شان دارند و صادقانه جنبه های سازنده اختلاف هایشان را برای فرزندان شان مطرح کنند و به آنان بگویند این جر و بحث ها به مامان و بابا کمک می کند تا اختلافات شان را حل کنند و به راه حل برسند.
● اجازه ندهید فرزندان تان نقش میانجی را بازی کنند
معمولاً فرزندان زندگی های پراختلاف می کوشند بین مامان و بابا میانجیگری کنند چرا که اصولاً کودکان از اغتشاتش در خانواده می ترسند و در نتیجه سعی می کنند نقش داور را در دعواها بر عهده بگیرند. اما والدین از این امر غافلند که حفظ انسجام خانواده برای هر کودکی بسیار طاقت فرساست و فقط باعث مشکلات بیشتر می شود. فراموش نکنید، میانجیگری کودکان بین شما و همسرتان نشانه آن است که سطح اختلافات در خانواده تان بیش از حد بالاست پس صلاح فرزندان تان در این است که جنگ و جدال تان را ملایم تر کنید. از فرزندان تان به عنوان پیام رسان استفاده نکنید.همچنین یک والد نباید از فرزندش بخواهد اطلاعات مهمی را از والد دیگر پنهان کند چرا که چنین کاری سرمشق پنهانکاری و ریا در روابط خانوادگی می شود.
● هنگامی که اختلاف ها حل می شوند به فرزندان تان اطلاع دهید
بچه ها از دانستن آنکه پدر و مادر به تفاهم رسیده اند، آرامش می یابند. پژوهش ها حاکی از آن است که کودکان در واکنش به مشاهده مشاجره بزرگ ترها معمولاً ناراحت و پرخاشگر می شوند، اما زمانی که بفهمند والدین آنها اختلاف هایشان را حل کرده اند، واکنش هایشان بسیار ملایم تر می شود. همچنین بچه هایی که شاهد عذرخواهی بزرگ ترها از یکدیگر برای رسیدن آنها به راه حل مشترک بوده اند، واکنش مثبت تری نشان داده اند. پس لازم است که والدین به فرزندان شان تفهیم کنند آنان به تفاهم رسیده اند و جای نگرانی نیست.
● برای فرزندان تان پشتیبان عاطفی باشید
هنگامی که والدین دچار مشکلات و اختلافات زیادی در زندگی زناشویی خود هستند، معمولاً نوجوانان خود را از خانواده کنار می کشند و در جاهای دیگر به دنبال حمایتگر عاطفی هستند. شاید به خانواده های دوستان شان یا خویشاوندانی که این همه مشکل ندارند، رو بیاورند. در اینجا اگر اشخاصی که او انتخاب می کند، تاثیر مثبتی بر زندگی نوجوان داشته باشد، این امر شاید بتواند روش مثبتی برای حل مشکل وی باشد. اما متاسفانه بسیاری از نوجوانان چنین شانسی ندارند و بزرگسالان مسوولی را نمی شناسند که بتوانند به آنها رو بیاورند بنابراین معمولاً این دسته از نوجوانان در معرض این خطر قرار می گیرند که به سمت گروه های منحرف و کارهای خلاف کشیده شوند. بنابراین سعی کنید حتی در دوره های پراختلاف خانوادگی توجه بیشتری به فعالیت ها و دوستان فرزندتان داشته باشید. با والدین دوست فرزندتان در تماس باشید و هر کاری می توانید انجام دهید تا بر کارهای او نظارت و کنترل داشته باشید و دقت کنید فرزندتان چگونه و با چه کسانی اوقات خود را می گذراند.
● درباره اختلاف های زناشویی خود با فرزندان تان صحبت کنید
شاید برای والدینی که به علت اختلاف با همسر غمگین یا عصبانی هستند، دشوار باشد با فرزندان خود درباره اختلافات و کشمکش های خود صحبت کنند. اما این کار برای فرزندان لازم است چرا که فرزندان در این زمان احساس بدی دارند و برای آنکه بتوانند از عهده این احساس ها بربیایند، نیاز به راهنمایی دارند. پس زمانی را برای گفت وگو با فرزندتان اختصاص دهید. شاید فرزند شما می ترسد به دلایلی منشاء مشکلات شما باشد و احساس گناه و ناراحتی می کند یا ترس از آن دارد که اگر شما و همسرتان از یکدیگر جدا شوید، دیگر هرگز یکی از شما را نبیند. او را مطمئن سازید که درباره این مشکلات تقصیری ندارد. فرصت ابراز احساسات را به فرزندتان بدهید. اگر درصدد جدایی یا طلاق نیستید، فرزندتان را مطمئن سازید اما اگر در حال برنامه ریزی برای جدایی هستید، در این باره با وی صحبت کنید.
● در جریان جزییات زندگی هر روز فرزندتان باشید
برای حفظ کودکان خود از پیامدهای منفی اختلافات زناشویی، لازم است از نظر عاطفی در دسترس آنها باشید و این امر مستلزم آن است که به رویدادهای معمولی هرروزه فرزندتان توجه داشته باشید چرا که هنگامی که والدین حواس شان به مشکلات خودشان است، زندگی برای کودکان جریان دارد.
اگر والدین بتوانند به رغم فشارهای بحران خانوادگی، برای فرزندان شان وقت و انرژی بگذارند، خدمت بزرگی به آنها کرده اند. والدین باید بدانند بچه ها نیاز به نزدیکی عاطفی به والدین شان دارند به ویژه در زمان بحران خانوادگی بیشتر به صمیمیت آنها نیازمندند.
دانش، آمیزهای سیال از تجربیات، ارزشها، اطلاعات ساختیافته و نگرشهای سنجیده است که چارچوب ارزشیابی و بهرهبرداری از تجارب و اطلاعات جدید را شکل میدهد. یکی از ویژگیهای دانش، ابهامی و شهودی بودن آن درعین برخورداری از ساختمندی مشخص است. به همین علت، میتوان گفت که دانش، بخشی از پیچیدگی ندانستههای انسانی است.
دانش، در انسان شکل میگیرد، حک و اصلاح میشود، تغییر میکند، توسعه مییابد و به سرمایهای تبدیل میشود که نخستین حاصل آن ایجاد تمایز است. دانش، درصورت کاهش ارزش و از دست دادن توان کاربردی خود، به عوامل اصلی خویش یا در واقع اطلاعات و سپس دادهها، تبدیل میشود.
دانش و تجربه را حقیقت زمینی نیز دانستهاند. نکته مهم در این برداشت از دانش، تفاوت یافتههای دانشی با برداشتهای خیالی از واقعیات موجود است. دیگر اینکه دانش تمایل زیادی به داوری و تصمیمگیری دارد.خطراین ویژگی زمانی افزایش مییابد که زمینه جزمیت و عدم انعطاف در داوری و تصمیمگیری، به دلیل پافشاری بر تغییرناپذیری برداشتها، عقاید و یافتهها، فراهم آید. راه حل این مشکل، خودفراگیری به کمک قوانین سرانگشتی است. از این طریق، سرعت و انعطاف لازم برای واکنش در برابر مشکلات جدید و توان کافی برای پاسخگویی به پرسشهای مطروحه بهوجود میآید.
سازمانهای تولیدی و خدماتی نوین، با نفی این نظر که سازمانها پدیدههایی عینی، خنثی و صرفا تولید کننده یا ارائهدهنده خدمات براساس رسالت و ماموریت خود هستند، ازطریق افزودن ارزشها و باورهای سازمانی به دانش عمومی موجود در سازمان و تلاش برای کاربردی کردن دانش پنهان افراد از طریق توسعه تبادلات علمی و تجربی کارکنان، سعی در کسب، تقویت و ارتقای دانش، به عنوان یکی از بزرگترین مزیتهای ممکن در کسبوکارهای کنونی، دارند. آنها میخواهند با ایجاد بازار هدفمند دانش در داخل سازمان، از مرحله دستیابی اتفاقی و هزینهبر به دانش و یا اخذ دانش قدیمی سازمانهای برتر، عبور کرده و به دانش اختصاصی خود دستیابند. برای این منظور، به انسان هایی دانشور، نظامهایی دانش محور و پارادایمهایی مبتنی بر دیدگاه دانشمداری سازمان نیاز است که از لحاظ نظری، بسیار ساده و ممکن بهنظر میرسند، اما در عمل با پیچیدگیها و دشواریهایی همراه است که با توجه به وضعیت نیروی انسانی، رسالت و ماموریتها، خصوصیات جوامع محل فعالیت و شرایط عملکردی سازمانها، از شدت و ضعف متفاوتی برخوردار است.
دانشمداری سازمان، تنها در استخدام افراد تحصیلکرده، هوشمند و آشنا با اطلاعات روز، خلاصه نمیشود. وجود فناوری وسیع و رسانههای مختلف اطلاعرسانی در داخل سازمان نیز نشانه تندآموزی و دانشمحوری نیروی انسانی در فعالیتهای جاری نیست. مدیریت دانش، در برخورداری از واحدی خاص با همین عنوان و صدور چند اطلاعیه و یا دستورالعمل، خلاصه نمیشود. حتی برگزاری آموزشهای عمومی و تخصصی مورد نیاز کارکنان نیز بیانگر دانشوری افراد و سازمان نخواهد بود. اینها، میتوانند ابزار کار مدیریت دانش باشند و هریک به نوبه خود مفید و موثرند، اما به عنوان شرط لازم، نمیتوانند برای تبدیل اطلاعات به دانش و آشکار سازی بخش پنهان دانش موجود نزد افراد و نیز تبدیل و توسعه آن به دانش سازمانی، کافی باشند.
راز کوچکی را با شما در میان میگذاریم: دانش تا زمانی که مجموعهای فاقد اهداف روشن، ارزشها و باورهای بنیادی، قابلیت تجزیه و تحلیل سریع، قدرت اجتهاد در شرایط خاص، بالندگی روزافزون، ساختار و فرایندمشخص، حجم متناسب با نیاز، انعطاف کافی و درنهایت توان تصمیمسازی باشد، اطلاعاتی پرحجم، ارزیابی نشده و گاه مکرر و زائد بیش نیست و مدیریت آن مفهومی ندارد زیرا برخورداری از این محفوظات صرف، هیچ ارزش افزوده و مزیت رقابتی ایجاد نخواهد کرد. ما به خردورزی پویای نیروی انسانی درتمامی سطوح سازمان نیازمندیم نه انبارش اطلاعات در بانکهای الکترونیک. یادمان باشد که کسب و کار فردا، نیازمند مغز افزار است و تنها سازمانهایی باقی میمانند که منابع انسانی آن را تولیدکنندگان دانش تشکیل میدهند نه مصرف کنندگان دستوپا بسته اطلاعات.
بررسی های انجام شده نشان می دهد بسیاری از دانش آموزان صرفاً به دلیل ضعف درسی اقدام به کار هایی نظیر تقلب نمی کنند بلکه به دلیل عدم اعتماد به نفس و نیاز به همراهی با دیگران دست به چنین کاری می زنند.
تقلب در واقع به معنی ارائه چیزی بیش
از میزان واقعی آن است و به منظور گرفتن نمره بیشتر از سعی یا توان انجام
می شود . در واقع شخص از خود و قابلیتهایش راضی نیست.
به نقل از تیچرز پرو یکی از عواملی که موجب تقلب می شود، عدم اعتماد به نفس است. دانش آموز خود را نپذیرفته یا باور ندارد و در شرایطی حاضر است پاسخی که می نویسد با دوستش یکی باشد. حتی اگر مطمئن نباشد که دوستش هم پاسخ صحیح را بداند. فقط نیاز به همراهی و هماهنگی با فرد دیگری دارد.
این احساس را می توان به نوعی احساس عدم امنیت نیز تعبیر کرد. از دیگر عوامل این ناامنی و تقلب برای دانش آموزان، ترس از نمره کم به دلیل ترس از سرزنش والدین است.
برخی از والدین به جای دانش فرزندشان صرفاً به نمرات وی تکیه کرده و چنانچه نمره ممتاز یا قابل قبولی نگیرد، مرتب او را با دیگر دانش آموزان مقایسه و سرزنش می کنند.
از آنجایی که همه انسانها نیاز دارند پذیرفته شوند، دانش آموز به منظور فرار از سرزنش تمام سعی خود را به جای درس خواندن معطوف شیوه های گوناگون تقلب می کند تا به هر قیمتی که شده نمره بالاتری کسب کند.
به عبارت دیگر برای او مهم نیست که این نمره در واقع متعلق به او نیست بلکه قصد دارد که به والدین و اطرافیان نشان دهد قابلیتهای قابل تحسین و تمجیدی دارد.
یکی از مهم ترین مباحث مدیریت امروز، ایجاد انگیزه در کارکنان تحت امر است به گونه ای که این انگیزه سبب به وجود آمدن بازده کاری کارکنان می شود. برخی از مدیران بدون آنکه به ویژگشی های متفاوت فردی و ارزش ها و علایق افراد توجهی داشته باشند انتظار دارند که کارکنان زیرمجموعه آنان باید در انجام کارهایشان مسوولیت پذیری بیش تری از خود نشان دهند.
انگیزه کاری یکی از دغدغه های مدیریت امروز شده است که چگونه و با چه فرضیاتی می شود سبب انگیزش کارکنان در انجام کارها و نوآوری در آن ها شد. انگیزه کاری موضوعی نیست که بشود با دستور یا بخشنامه کارمندان خود را وادار به انگیزه دار بودن در کار کنیم؛ اما مدیر می تواند کارکنان را در تسلط یافتن در کارشان تقویت کند و در فرصت های مناسب در صورت دستیابی به اهداف مورد نظر آنان را مورد تقدیر قرار دهد.
مهم ترین عاملی که می توان برای بی انگیزگی در کارکنان برشمرد انتصاب مدیران ناکارآمد در راس یک سازمان است. مدیر ناکارآمد به جای آنکه به سازمان خود ایده دهد و برنامه های کلان مدیریتی را دنبال کند بیش تر به دنبال کارهای روزمره وجزیی سازمان و تغییر و جابه جایی مدیران زیرمجموعه خود است و تقصیر ناکامی ها و عدم موفقیت های سازمانی خود را به گردن کارکنان، مدیران خود و یا مدیران قبل از خود می اندازد. بنابراین انتصاب مدیر کارآمد و لایق در یک سازمان مجموعه را به جنب و جوش و حرکت وامی دارد و در نهادینه کردن راهبردهای ایجاد انگیزه موفقیت های بیش تری از خود بروز می دهد. در اینجا ضرورت دارد برخی از راهبردهای ایجاد انگیزه در کارکنان را برشماریم:
انتصاب مدیران لایق و کارآمد: مدیران کارآمد استانداردها و انتظارات سطح بالا و برنامه کلان سازمانی را برای کارکنان خود تدوین می کنند و به آن ها اجازه می دهند کارشان را طوری شکل دهند که این انتظارات و استانداردها و برنامه ها را برآورده سازند. مدیر موفق قواعد بازی و انتظارات خود را از کارکنان زیردست مشخص می کند و به آن ها اجازه می دهد که وظایف خود را به تنهایی انجام دهند.
ثبات مدیریت در سیستم سازمانی: در یک سازمان یک مدیر برای تحقق انجام برنامه ها و شعارهای خود نیاز به ثبات مدیریت دارد. از سوی دیگر شناخت کارکنان از مدیر و متقابلا شناخت مدیر نسبت به کارکنان خود ضرورت دارد که مدیریت با ثبات بیش تر همراه شود زیرا تغییر مدام مدیران در یک سازمان منجر به بی انگیزگی در کارکنان می شود.
اهمیت دادن به نظرات کارشناسی: عدم توجه به نظرات کارشناسی منجر به بی انگیزگی در بدنه کارشناسی می شود، کارکنان وقتی ببینند که نظرات آن ها بی اثر است و توجه جدی به ایده ها و کارهای آن ها نمی شود دیگر رغبت به تلاش در محیط کار خود نخواهند داشت و در نتیجه شاهد بی برنامگی و بی تحرکی در سازمان هستیم. بنابراین دخیل دانستن نظرات کارشناسی در امور سازمانی باعث اشتیاق کارکنان به دقت و توجه بیش تر به کار خود می شود.
استفاده از بدنه کارشناسی در رده های مدیریت پایه، میانی و عالی: یکی از عوامل ایجاد انگیزه بیش تر در کارکنان استفاده از آن ها در سمت های مدیریتی است. کارکنان وقتی ببینند مدیر در انتخاب همکاران خود از نیروهای با تجربه و موفق سازمانی خود استفاده می کند ترغیب می شوند دقت و تلاش بیش تری برای سازمان انجام می دهند و نوآوری و خلاقیت از خود نشان می دهند.
توزیع عادلانه امکانات رفاهی بین کارکنان: در کشور ما براساس تحقیقات انجام شده کم تر دیده شده که کارکنان نسبت به عدم اقدام رفاهی از سوی سازمان گله مند باشند و اگر هم گله مند باشند در انجام وظایف خود تاثیری نمی گذارند ولی اگر مدیری در سازمان خود بین کارکنان تبعیضی قایل شود تاثیر منفی بر کارآیی آنان خواهد داشت.
جذب نیروهای کارآمد از طریق آزمون: استخدام نیروهای مورد نیاز یک سازمان از طریق آزمون منجر به پذیرش نیروهای کارآمد و باانگیزه می شود. متاسفانه در کشور ما بیش ترین جذب نیروی انسانی در سازمان ها براساس رابطه و توصیه ها انجام می گیرد و نتیجه آن می شود که افراد در رشته تخصصی خود به کار گرفته نشوند و این موضوع پس از مدتی باعث دلسردی و بی انگیزگی در مستخدم می شود.
برگزاری دوره های آموزشی ضمن خدمت (کوتاه مدت و بلندمدت): برگزاری کلاس های کوتاه مدت و بلندمدت در یک سازمان برای کارکنان و آشنا کردن آنان با مباحث و متدهای علمی بازده کاری را بالا برده و کارکنان را از یک خمودگی و بی رغبتی بیرون می آورد.
توجه به تفاوت های فردی افراد: هر فرد یک ویژگی متفاوت از دیگران دارد، ارزش ها و علایق افراد با یکدیگر متفاوت است. فردی ممکن است با فرصت یا پیشرفت، انگیزه پیدا کند در حالی که ممکن است برای دیگری ثبات و تداوم موقعیت در کار اولویت داشته باشد و برای دیگری تشویق مورد توجه باشد و... مواردی است که مدیر باید در مدیریت خود به آن توجه داشته باشد
هویت انسان در گرو عضویتش در گروه اجتماعی شکل میگیرد و در صورتی فرد با هویت اجتماعی قلمداد میشود که به گروه اجتماعی که در آن عضویت دارد، تعلق خاطر و دلبستگی داشته باشد. مانند محله که اگر به مثابه یک گروه اجتماعی قلمداد و اعضا نسبت به آن تعلق خاطر داشته باشند، میتواند هویت اعضای خود را شکل دهد. اما بحثی که در این میان مطرح است اینکه وقتی سخن از «گروه اجتماعی» به میان میآید،دو مفهوم نقش و هنجار اجتماعی مطرح میشود. نقش، همان وظیفه و عملی است که فرد در گروه به آن موظف است. مثل پدر یک خانواده که نقش سرپرستی خانواده را برعهده دارد و مفهوم دیگر، هنجار یا همان قانون و مسائلی که تخطی از آن جایز نیست و باید طبق آن، فرد در گروه عمل کند. بصورت اجمالی میتوان گفت که نمیتوان فرد را عضو یک گروه دانست، اما برای او نقش و هنجار تعریف نکرد و او را در تعامل با این دو مفهوم متصور نشد. اساساً که یک گروه شبکهای از انتظارات متقابل اجزاء تشکیلدهنده در نقش و منزلتهای خاص است.
بهطور کلی وقتی هنجارها و ارزشهای فرد،متجانس و همخوان با هنجارها و ارزشهای گروه اجتماعی باشند، تعارض و به قول معروف بیهویتی اجتماعی به وجود نمیآید. شاهد مثال گفتهمان را میتوانیم در محله خود ببینیم. منطقه ۱۱ بخش بزرگی از تهران قدیم را دربرمیگیرد. کوچهها و خیابانهایش را از همه گذشتههای دور به یاد دارند و اگر یک شهروند منطقه۱۱، روزی از این محله برود، به همگان خواهد گفت که بهطور مثال، زمانی ساکن امیریه،منیریه یا میدان رازی بوده است. این اصالت و تعلق خاطر فرد را به گروه اجتماعی محلهاش مینماید. وقتی محله،گروه اجتماعی قلمداد میشود بنابراین شهروندی عبارت از وظایف حقوقی است که متوجه اوست و در این حال قوانین شهری نیز هنجار اجتماعی شناخته میشوند. و اگر یک هممحلهای نقش شهروندی و وظایفی را که در قبال آن برعهده دارد مثل احترام به حقوق دیگران،آداب همسایگی و ... را رعایت کند، تعارض میان نقشها و هنجارهای فرد با گروه به وجود نمیآید و حلقه مفقوده دیگری از بحران هویت، کشف میشود.
ر چرخه طبیعت ، پدیده از دست دادن ، عنصری ضروری و در خور توجه است . غنچه
های گل سرخ در پی استحاله جوانه ها ، سبز شدن گیاه در پی دگردیسی دانه و
آغاز روز در پی رفتن شب پدید می آید . این همه حکایت از بازآفرینی های
مکرری دارد که در پی هر از دست رفتن در چرخه آفرینش پدید می آید .
همین حالت در زندگی انسان نیز وجود دارد . بندرت می توان در زندگی به دست آوردنی را یافت که از دست دادنی را به همراه نداشته باشد .
با این پیشینه ذهنی می توان به شناسایی انواع خلا های عاطفی پیش آمده
در زندگی پرداخت . برای مصادیق از دست دادن های آشکار می توان به مواردی
همچون مرگ عزیزان ، قطع رابطه عاشقانه ، جدایی و طلاق ، اخراج از کار ، بی
پولی ، و...اشاره کرد .
احساس تردید میان داشتن و نداشتن نیز خود نوعی از دست دادن است ،
حتی اگر اوضاع بهبود یابد . بطور مثال : فرد مورد علاقه تان با شما تماس
بگیرد و دو باره به عشق ابدی خود اعتراف کند و ... باز هم این حس سرگردانی
و تردید وجود دارد و باید این تردید را نوعی از دست دادن تلقی کنیم .
چنانچه در مرز بین داشتن و نداشتن هستید و در این میان احساسی
ناپیدا در شما نوید امید می دهد ، بهتر است به جای پرداختن به این احساس
امیدواری متزلزل ، آن را خاتمه دهید و این پایان را به ترتیبی اعلام و به
ادامه زندگی و رشد و شکوفایی خود بپردازید
احساسی که پس از هر از دست دادن پدید می آید
علاوه بر احساس درد ، افسردگی و اندوهی که آشکارا در فرد پدید می آید
؛ واکنش های دیگری نیز بر اثر از دست دادن گریبانگیر فرد می شود که از آن
جمله می توان به احساس درماندگی ، هراس ، خلاء ، ناامیدی ، بدبینی ،
بیقراری ، خشم ، گناه ، آسیب پذیری و همچنین از دست دادن تمرکز ، امیدواری
، انگیزه و انرژی و نیز بی اشتهایی یا پر خوری ، کم خوابی یا پر خوابی ،
تغییراتی در انگیزه جنسی و در نهایت بی حوصلگی و خستگی ، کندی در محاوره و
راه رفتن اشاره نمود که در طول مرحله از دست دادن و یا پس از آن ، انتظار
بروز تمامی این علائم یا بخشی از آنها طبیعی است .
این حالات ، بخشی از روند طبیعی بهبود یافتن تدریجی جسم است . بهتر است با این تغییرات مبارزه نکنید ، بلکه آنها را لمس کنید .
مراحل بهبودی
عوارض ناشی از پدیده از دست دادن در افراد طی سه مرحله بطور متمایز و همزمان بهبود خواهد یافت . این مراحل عبارتند از :
1 - شوک یا ضربه ناگهانی ، انکار ، کرختی
2 - ترس ، خشم ، افسردگی
3 - درک ، پذیرش ، پیشروی
ضربه ناگهانی ، انکار ، کرختی
ما قادر به درک آنچه که برایمان اتفاق افتاده نیستیم . ضمیر ناخود
آگاه مان دائما آن را انکار می کند و نخستین کلماتی را که پس از شنیدن خبر
به زبان می آوریم `چی ؟` و ` آه ، نه ! ` است . گاه موضوع را فراموش می
کنیم و هر بار که دوباره به خاطر می آوریم ، مبهوت می شویم . در این میان
، سیستم دفاعی بدن در مقابل درد شدید ، ضربه ناگهانی و نیز کرختی و سستی
فعال می شود .
ترس ، خشم ، افسردگی
ترس ، خشم و افسردگی ، حالات و واکنش هایی هستند که با پدیده ` از دست
دادن ` ارتباط نزدیکی دارند . اگر اندوه ، ترس و ناامیدی هر از گاه بر شما
هجوم آورد ، همراهی اش کنید ، اما نه برای زمانی طولانی . آن را بپذیرید ،
اما خود دعوتش نکنید .
درک ، پذیرش ، پیشروی
زندگی ما همچون گذشته جریان دارد و حالت جسمی و روحی ما رو به بهبودی
است و ذهن ما این واقعیت را که بدون از دست رفته مان نیز قادر به ادامه
زندگی هستیم پذیرفته و ما را به سمت مرحله جدیدی از زندگی مان سوق می دهد
. در موقع بتدریج قادر خواهیم بود سه مرحله بهبودی را بدون توجه به فقدان
از دست رفته مان پشت سر بگذاریم .
بهتر است بدانیم از دست دادن ، از دست دادن است ؛ مهم نیست علت آن
چه باشد . هر گاه کسی یا چیزی را که دوست می داریم از ما گرفته شود و یا
به ما داده نشود ، معنای آن دوری و از دست دادن است . تنها نکته مهم در
درمان انواع مختلف از دست دادن ها ، عمق احساس اندوه و مدت زمانی است که
صرف درمان آن می شود . هر چه از دست رفته مان عزیزتر باشد ، شدت اندوه ما
نیز بیشتر خواهد بود و نیز برای گذر از مرحله ای به مرحله دیگر مدت زمان
بیشتری صرف می شود .در از دست دادن های جزیی ( مانند گم کردن شی مورد
علاقه ) ممکن است ، سه مرحله کسب بهبودی ظرف چند دقیقه به وقوع بپیوندد ،
در حالی که برای از دست دادن های بزرگی ( مانند فرد مورد علاقه ) گاهی سال
ها زمان صرف شود .
زنده خواهید ماند
بدون شک بهبود خواهید یافت . مسیر بهبودی نیز همچون روند زندگی ، آغاز
، میانه و پایانی داشته که بهتر است از ابتدا به یاد داشته باشید که
پایانی نیز وجود دارد و چندان دور نیست . مطمئن باشید بهبود خواهید یافت ؛
زیرا طبیعت یاوری است قدرتمند که جانب شما را دارد . همواره به خود بگویید
:` من زنده ام و زنده خواهم ماند . ` حقیقت دارد ، زنده ای و زنده خواهی
ماند .
جدایی را بپذیرید!
بی گمان تلاش وسیعی برای باور و یا انکار وقوع حادثه جدایی از خود
بروز خواهید داد . اما بهتر است حقیقت را بپذیرید و بدانید که واقعا یک
جدایی در زندگی شما رخ داده است . ممکن است از خود سوال کنید که آیا به
اندازه کافی توانایی تحمل این مصیبت را دارید ؟ بهتر است بدانید که شما به
اندازه کافی نیرومند هستید . زندگی نیز جریان داشته و شما در آن حضور
دارید .
این رنج فقط از آن شما نیست
شکست و از دست دادن ، بخشی از زندگی ، زنده بودن و انسان بودن است که
همگان آن را تجربه کرده اند ؛ تنها وظیفه ما این است که مسیر شکست به
پیروزی را تا حد امکان سریع ، به نرمی و با شهامت پشت سر بگذاریم .
بهتر است بدانید که در این راه تنها نیستید . بیش از شش میلیارد نفر
در این کره خاکی ، همچون شما در دوران فراق بسر می برند و بد نیست بدانید
که وجود همدلی در رنجی مشترک ، از شدت درد آن می کاهد .
احساساتی بودن خوب است
اگر احساس سردرگمی و کرختی می کنید ، نگران نباشید . پس از هر از دست
دادنی ، ممکن است تا مد تها در حالت شوک به سر برید . از این حالت وحشت
نکنید . ممکن است از خود بپرسی : ` آیا موفق خواهم شد ؟ ` ، ` آیا دوباره
عاشق خواهم شد ؟ ` ، ` ممکن است یک بار دیگر به چیزی دل ببندم ؟ ` این
سوال ها و نظیر اینها ، نگرانی های آشنایی هستند که در پی ` از دست دادن `
ایجاد می شوند ، می توانید آنها را حس کنید ، اما بهتر است باورشان نکنید
. گاه پیش می آید که هیچ احساسی نداشته باشید که این هم جای نگرانی ندارد
.
ممکن است در طول این دوره احساسات و حالاتی چون غم ، خشم ، شکست ،
فرسودگی ، آشفتگی ، گمگشتگی ، باختن ، بلاتکلیفی ، درهم شکستگی ، پستی ،
گیجی ، حماقت ، نفرت شدید از خود و دیگران ، حسد ، میل به خودکشی ( احساش
خوب است ، اما عمل به آن اشتباه است ) ، افسار گسیختگی ، تهوع ، عصبانیت
شدید و ... در شما پدید آید که همگی آنها بخشی از روند رو به بهبودی شماست
. بگذارید با احساس آنها بهبود یابید ، نگران نباشید .
خود را محکوم و تحقیر نکنید !
شما انسان شایسته ، ارزشمند ، خوب و حتی فوق العاده ای هستید. ممکن
است ضربه ای بر بدنه اتکاء به نفستان وارد شده باشد و یا افکارتان سرشار
از احساس گناه ، محکوم بودن و احساس حقارت باشد ، بهتر است نگران نباشید ؛
زیرا ، این حالات کاملا طبیعی و ناشی از فشار روانی است که با آن دست به
گریبان هستید . نیازی نیست ذهنتان را بر افکار پوچ و منفی متمرکز کنید و
خود را با ` اگرهایی ` چون ` اگر این کار را نکرده یا کرده بودم ، در این
وضعیت اسفناک عاطفی قرار نمی گرفتم ` تنبیه کنید .
طبع شما بلند تد از زخم عاطفی کوچکی است که اکنون گریبانگیر شما است
. آن را رها کنید و بدانید که : در زیر پوشش این دل نگرانی و آشفتگی ظاهری
، یک انسان قدرتمند ، دانا ، شایسته و فوق العاده نهان است و او کسی جز
شخص شما نیست .
خود را محکوم و تحقیر نکنید !
شما انسان شایسته ، ارزشمند ، خوب و حتی فوق العاده ای هستید. ممکن
است ضربه ای بر بدنه اتکاء به نفستان وارد شده باشد و یا افکارتان سرشار
از احساس گناه ، محکوم بودن و احساس حقارت باشد ، بهتر است نگران نباشید ؛
زیرا ، این حالات کاملا طبیعی و ناشی از فشار روانی است که با آن دست به
گریبان هستید . نیازی نیست ذهنتان را بر افکار پوچ و منفی متمرکز کنید و
خود را با ` اگرهایی ` چون ` اگر این کار را نکرده یا کرده بودم ، در این
وضعیت اسفناک عاطفی قرار نمی گرفتم ` تنبیه کنید .
طبع شما بلند تد از زخم عاطفی کوچکی است که اکنون گریبانگیر شما است
. آن را رها کنید و بدانید که : در زیر پوشش این دل نگرانی و آشفتگی ظاهری
، یک انسان قدرتمند ، دانا ، شایسته و فوق العاده نهان است و او کسی جز
شخص شما نیست .
